سه فصل رفت از آغاز شعر و شاعری ام
بیا و پیش نگاهم، برقص با آواز
بغل بگیر زمستانِ پر ملالم را
که طعنه زد تنِ شرجیت، بر تن اهواز
آهای... دختر زیبای خِطّه ی خیّام
آهای علّت اشعارِ ناب فردوسی
حرام کرد برایم، شراب را عطّار
لبانِ خشکِ کویر مرا نمی بوسی؟
حماسه ها که سرودند در مقامِ تنت
ونوسِ روم، ولی در وجودِ انسانی
به وصفِ چشم تو یک شهر، شاعرت شده است
تویی که شُهره ی زیبائی خراسانی
به روحِ لُخت زمستانی ام نداری رحم
که موی لَخت خودت را به دوش می ریزی
به فصل، فصلِ خدایت قسم که مال هَمیم
سکوت بهمنم و... التهابِ پاییزی
من و تو، آتش و یخ، استعاره های بدیع
همیشه ضد و نقیض و همیشه همراهیم
تنت شبیه گلستان، ولی جهنّمی است!
مرا به «نار» بینداز، مثل ابراهیم
همین که اینهمه سخت است، خوب و شیرینست
وگرنه «عشق» ننامند، عشقِ آسان را...
بکوش، تا که به دست آوری دل ما را
وَ من به پای تو ریزم، خودِ خراسان را...
آریا صلاحی
8/11/98
از کتاب انحراف
دیدگاه خود را بنویسید