دنیا به جز ملال، برایم نداشته ست
جز قهر و قیل و قال، برایم نداشته ست
باغی که در سرم به کمالش رسیده بود
جز میوه های کال برایم نداشته ست
این شهرِ صحنه های پر از دود و درد و داد
جز زجر و ابتذال برایم نداشته ست
او مهره مارِ تخس خیابان و مارِ من
جز خیز و خط و خال برایم نداشته ست
دنیای آب و تاب و تب و ترس و تشنگی
جز جبر و احتمال برایم نداشته ست
بدنام لذّت مِی ناخورده ام، و شعر
جز<تا> و <لام>و< ذال< برایم نداشته ست
من را خدا برای سقوط آفریده است
وقتی که پرّ و بال برایم نداشته ست
لبریز ناله های نیازم، ولی خدا
غیر از لبانِ لال برایم نداشته ست
آریا صلاحی
این کتاب را برعکس بخوانید
دیدگاه خود را بنویسید