سابق

سابق

دیگر به او احساس سابق را ندارم

مثل قدیم آن اشک و هق هق را ندارم


دیگر شبیه شانه با امواج مویش

در معجزه، آن دست حاذق را ندارم


بیزارم از او، من، خیانت، صبر، برگرد...

آن حس مثل پیش، عاشق را ندارم


سن که به سال و ماه و روز زندگی نیست

یک کودکم، با اینکه نِق نِق را ندارم


یک کودکم که چند سالی رشد کرده ست

هرچند آن اخلاق سرتق را ندارم


انسان بالغ، جمعی از احساس و عقل است

من کوهی از احساس.... منطق را ندارم


معصوم در دنیای خود، مسموم از او

دیگر به او احساس سابق را....


آریا صلاحی

این کتاب را برعکس بخوانید 

همچنین بخوانید...

19 آبان 1404 شعر شعر فارسی این کتاب را برعکس بخوانید شاعر شعر غزل آریا صلاحی

دیدگاه خود را بنویسید

  • {{value}}
این دیدگاه به عنوان پاسخ شما به دیدگاهی دیگر ارسال خواهد شد. برای صرف نظر از ارسال این پاسخ، بر روی گزینه‌ی انصراف کلیک کنید.
دیدگاه خود را بنویسید.
کمی صبر کنید...
عضویت خبرنامه
عضو خبرنامه ماهانه وب‌سایت شوید و تازه‌ترین نوشته‌ها را در پست الکترونیک خود دریافت کنید.
آدرس پست الکترونیک خود را بنویسید.
کمی صبر کنید...