دیگر به او احساس سابق را ندارم
مثل قدیم آن اشک و هق هق را ندارم
دیگر شبیه شانه با امواج مویش
در معجزه، آن دست حاذق را ندارم
بیزارم از او، من، خیانت، صبر، برگرد...
آن حس مثل پیش، عاشق را ندارم
سن که به سال و ماه و روز زندگی نیست
یک کودکم، با اینکه نِق نِق را ندارم
یک کودکم که چند سالی رشد کرده ست
هرچند آن اخلاق سرتق را ندارم
انسان بالغ، جمعی از احساس و عقل است
من کوهی از احساس.... منطق را ندارم
معصوم در دنیای خود، مسموم از او
دیگر به او احساس سابق را....
آریا صلاحی
این کتاب را برعکس بخوانید
دیدگاه خود را بنویسید